سه‌شنبه, 30 آبان 1396


تماس با ما

اداره مرکزی :اصفهان ، پل خواجو ، بلوار آیینه خانه

تلفن : 65-36615360

کد پستی : 76473-81646

صندوق پستی : 391

آمار بازدیدکنندگان
کاربران آنلاین :6
بیشترین بازدید همزمان:44
بازدید امروز :2023
بازدید دیروز :1916
کل بازدید :628394
میانگین بازدید :623
آخرین به روزرسانی:1396/08/30 15:54:26

خاطرات جانباز 70 درصد برادر مهدی رمضانی

پدر همکار گرامی حمید رمضانی

خاطره از نحوه مجروحیت

      در بامداد یکی از روزهای قبل از مرحله دوم عملیات رمضان با 8 نفر از برادران تخریب جهت بازکردن محور میدان مین برای عبور رزمندگان اسلام که قرار بود مرحله دوم عملیات مذکور را انجام دهند، به میدان مین رفتیم و شروع به خنثی کردن مین ها کردیم . تقریباً خنثی سازی محور به پایان رسیده بود که یکی از بچه ها با سیم تله کابین منور برخورد کرد و باعث منفجر شدن و در نتیجه روشن شدن منطقه گردید . دشمن متوجه حضور ما در آنجا شد . آگاه شدن دشمن از حضور ما در منطقه که در واقع پشت دپو نیروهای عراقی بود باعث نیراندازی آنها به ما شد این تیراندازی ها حدود نیم ساعت به طول انجامید که باعث مجروحیت یک نفر و به شهادت رسیدن سه نفر گردید . ساعتی بعد که آسمان رو به روشنی می رفت و کی از شدت حملات و تیراندازی های کاسته شده بود تصمیم گرفتیم که به  عقب برگردیم . تا میانه میدان مین که برگشتیم دشمن دومرتبه متوجه ما شد و با کاتیوشا میدان را به آتش بست که از موج حاصل از انفجار موشک ها از زمین بلند شده و با زانو روی مین افتادم و در نتیجه پای راستم از بالای زانو قطع و پای چپم از بالای مچ دچار شکستگی شد و به دلیل اینکه گونی چاشنی مین های خنثی شده را در دست داشتم بر اثر انفجار مین ، چاشنی ها آتش گرفت و دست راستم دچار سوختگی شدیدی شد . همین امر باعث شد که خون کمتری از بدن من خارج شود . شدت بمباران آنقدر زیاد بود که باعث شد سه نفر باقیمانده از هم رزمان  به هر طریقی که بود منطقه را ترک کنند و من تنها بمانم . در همان زمان بود که سعی کردم به هر نحوی خود را از میدان مین دور و به محوری که ساعاتی پیش مین را در آنجا خنثی کرده بودیم انتقال دهم . خوشبختانه تلاشم بی نتیجه نماند و خود را به محور رساندم و ساعتی بعد هم نزدیک دپو نیرهای خودی رسیدم . به علت تیراندازی های مکرر عراقی ها به سمت نیروهای خودی عبور از دپو مقدور نبود . بچه ها که از آمدنم با خبر شده بودند با انداختن طناب به سویم قصد انتقال من را به آن سوی دپو داشتند ضعف زیاد قدرت گرفتن طناب را از من گرفته بود و باعث بیهوشیم شد . بعد از لحظاتی که به هوش آمدم متوجه شدم که برادران با ایجاد شیاری روی دپو مرا انتقال داده و سپس  به بیمارستان شرکت نفت آبادان منتقل کرده بودند.

 خاطره از روحیه و ویژگی های اخلاقی یک جانباز

بعد از مجروح شدن و گرفتن پروتز پای مصنوعی ، آموزش امدادگری دیدم و سپس به کردستان اعزام شدم و بعد از آن به جنوب و در عملیات بعد شرکت کردم و سپس در عملیات والفجر 8 افتخار رزمندگی نصیبم گردید . در همین عملیات بود ( والفجر هشت ) که روز اول عملیات به بیمارستان فاطمه الزهرا اعزام شدیم . هنگام ورود به اوراژانس رزمنده ای را دیدم که دقایقی از انتقال آن به اورژانس برای درمان نمی گذشت و مجروحیتش به این گونه بود که پای چپش قطع شده بود و پوست پایش آویزان بود . امدادگری که بالای سر آن بود گویا چنین مجروحی ندیده بود و نزدیک آن نمی شد آن مجروح همانطور که روی تخت نشسته بود بالای ران پای آسیب دیده را گرفته بود و به ما نگاه می کرد . گاهی از هوش می رفت وگاهی به هوش می آمد و گریه می کرد . در همین حال بود که به سمت ولی رفتم و پوست ها را چیدم و قسمت پایین پاهایش را از زانو جدا کردم . در این هنگامبود که رزمنده به هوش آمد و دوباره شروع به گریه کردن نمود و با صدای بلند گفت : برادران اگر خواستند شما را به خط مقدم اعزام کنند نترسید و با اشاره به پای تازه قطع شده خود گفت اینها همه به خاطر اسلام است . بعد از اینکه حرفهایش تمام شد به او گفتم چرا با این روحیه گریه می کنی ؟ ایشان جواب داد به خاطر اینکه دیگر نمی توانم به جبهه بیایم ، گفتم چرا نمی توانی ، جواب داد چون دیگر پایم را از دست دادم بعد از شنیدن این جمله نیم خنده ای زدم و گفتم من هم مجروح هستم و با پای مصنوعی آمده ام . ایشان از سخنم متعجب شد و حرف مرا قبول نکرد و در پاسخ گفت اگر پایت مصنوعی است نشان بده پافشاری ها تا جایی ادامه پیدا کرد که مرا مجبوربه در آوردن پای مصنوعیم کرد و قتی چشمانش به پای قطع شده و مصنوعی من افتاد به یک مرتبه آرام شد و از اینکه بعد از معالجات دوباره می تواند به جبهه اعزام شود خوشحال بود .

 

 




« اقتصاد مقاومتی؛ تولید و اشتغال »

© تمامی حقوق این وب‌سایت، متعلق به شركت سهامی آب منطقه‌ای اصفهان است.  |  تولید و پشتیبانی: گروه دیبا